مرواریدی که به آسمان پیوست و در آن، درخششی جاودانه یافت. باشد که ستاره راهنمای ما باشند...![]()
![]()
برای مطالعه زندگی نامه و بیانات ایشان، به پایگاه اینترنتی آن حضرت بروید.
مرواریدی که به آسمان پیوست و در آن، درخششی جاودانه یافت. باشد که ستاره راهنمای ما باشند...![]()
![]()
برای مطالعه زندگی نامه و بیانات ایشان، به پایگاه اینترنتی آن حضرت بروید.
قفائی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش
خجل گفت کآنچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست
بشکرانه گفتا بسر بیتم که آنم که پنداشتی نیستم
نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون
بنزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن
و همینطور باید قبول کنیم که هیچوقت کار غلطی رو هم انجام نمیدیم...![]()
تو ادبیات پیش، یه شعر داشتیم که فوق العاده زیبا بود.
زیبایی این شعر تلخ و گز، نه از خاطر شرح وقایع روزگار پروین، بلکه به خاطر شرح چرخه زمان و آینده نگری عمیق و دقیق اوست.
شعری که متاسفانه، در اکثر دوران تاریخی کشورمان (مخصوصا از شصت سال پیش - از زمان انقراض دایناسورها در ایران!-) مصادیق بارزی در جامعه دارد.
به نظر من یک اثر هنری، زمانی جاودان می شود که خارج از بعد مکان و زمان خلق شده باشد.
امیدوارم که روزی این اثر در کشورمان، به تاریخ بپیوندد و دیگر نتوان مصداقی از آن، در جامعه یافت.
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت: ای دوست، این پیراهن است؛ افسار نیست!
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست!
گفت: می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی؛ قاضی نیمه شب بیدار نیست!
گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست!
گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست!
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان!
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست!
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم!
گفت: پوسیده است؛ جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید؛ بی کلاهی عار نیست...
گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار؛ اینجا کسی هشیار نیست!!! ![]()

او ادامه داد: با وجود اینکه هیچ یک از مسئولان فرمانداری شهرستان شاهرود در این تجمع حاضر نشدند؛ اما افراد حاضر مطمئن بودند که مخاطبان اصلی این تجمع تنها مسئولان شاهرود نیستند.
این فعال محیط زیست با بیان اینکه تجمع کاملا آرام برگزار شد، خاطر نشان کرد: بيشتر حاضران در جلوی فرمانداری افراد تحصیل کرده بودند و با وجود آنکه از فرماندهی نیروی انتظامی شاهرود در محل حاضر شدند، لازم ندیدند تا نیرویی را برای کنترل جمع در محل مستقر سازند.

به گفته ولیان تجمع کنندگان دیروز به دعوت «ستاد مردمی حفاظت از جنگل ابر» روبروی فرمانداری شاهرود حاضر شده و خواستار آن بودند تا جنگل ابر هر چه سریعتر به عنوان «پارک ملی» معرفی شود.



There comes a time
When we head a certain call
When the world must come together as one
There are people dying
And it's time to lend a hand to life
The greatest gift of all
We can't go on
Pretneding day by day
That someone, somewhere will soon make a change
We are all a part of
God's great big family
And the truth, you know love is all we need
We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me
Send them your heart
So they'll know that someone cares
And their lives will be stronger and free
As God has shown us by turning stone to bread
So we all must lend a helping hand
We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me
When you're down and out
There seems no hope at all
But if you just believe
There's no way we can fall
No, No, No, just realize
That a change will only come
When we stand together as one
We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me ![]()
![]()
![]()
بهم از بخشش و سخاوتمندی خدا گله کردی. گفتم شاید بتونم جوابتو بدم...
چند وقت پیش داشتم یک کتابی رو میخوندم که به چند جمله خیلی زیبا برخوردم.
اون کتاب می گفت:
درخواست کن و بدون که دریافت می کنی،
بگرد و بدون که پیدا می کنی،
بکوب و بدون که دری به روت باز میشه؛
چرا که هر کسی که درخواست کرده، میوه ای دریافت کرده،
و هر کسی که گشته، گمشده ای رو پیدا کرده،
و هر کسی که کوبیده، دری به روش باز شده.
کدوم مردی پیدا میشه که پسرش ازش نون بخواد و اون مرد بهش سنگ بده،
یا کدوم مردی پیدا میشه که پسرش ازش ماهی بخواد و اون مرد بهش مارماهی بده؟
شما فقط باید سعی کنید تا به فرزندانتون چیزهای خوب بدید و مطمئن باشید که پدر شما که در بهشته، چندیدن و چند برابر اون رو بهتون میده.
آرمین جان، از سخاوتمندی خدا مطمئن باش و هیچ وقت ازش ناامید نشو، به قول شهید دستغیب، بزرگترین گناه، نا امیدیه.
اگر دری رو زدی که بسته بود و باز نشد، بدون که پشت اون در یه هیولایی مثل سجین
با عقاید مسخرش بوده که خدا چون دوستت داشته، نخواسته با باز کردن اون در، گیر اون هیولا بیفتی...
مطمئن باش با بستن اون در، دری برات باز شده که پشتش هیچ خبری از سجین و سجین ها نیست.![]()
پس هیچوقت از خدا قطع امید نکن...![]()
یک شبی مجنون نمازش را شکست
با وضو در کوچه ی لیلا نشست
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق، دارم کرده ای
گفت: ای دیوانه، لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
.
.
.
برف است که می بارد،
برف است که می بارد بر این پهنه،
در بیشه صدایی نیست،
در قبری نه چندان ژرف،
مردمانی که آهنگ سفر کردند،
برف است که می بارد،
گویی صدایی میخواندمان،
فصلها، فصلها، همچون رودی طغیانگر، از پس چشمانمان رد می شوند،
در بهاران، آواز پرندگان و رویش گیاهان،
در واپسین لحظات عمر تابستان، نسیم پاییزی،
نسیمی که از میان شاخساران زمزمه مان میکند،
و برگهایی که بر زمین سرد و نمناک پاییزی سقوط می کنند،
و صدایی که ما را زمزمه میکند،
و اشک هایی که در خانه هایمان ریخته می شوند،
بی خبرند از آنجایی که هستیم،
برف است که می بارد بر این پهنه،
گویی صدایی میخواندمان،
آری؛ صدایی میخواندمان. ![]()
Don't Worry, Be Happy
From the Movie "Cocktails"
Performed by Bobby McFerrin
Here is a little song I wrote
You might want to sing it note for note
Don't worry be happy
In every life we have some trouble
When you worry you make it double
Don't worry, be happy......
Ain't got no place to lay your head
Somebody came and took your bed
Don't worry, be happy
The land lord say your rent is late
He may have to litigate
Don't worry, be happy
Lood at me I am happy
Don't worry, be happy
Here I give you my phone number
When you worry call me
I make you happy
Don't worry, be happy
Ain't got no cash, ain't got no style
Ain't got not girl to make you smile
But don't worry be happy
Cause when you worry
Your face will frown
And that will bring everybody down
So don't worry, be happy (now).....
There is this little song I wrote
I hope you learn it note for note
Like good little children
Don't worry, be happy
Listen to what I say
In your life expect some trouble
But when you worry
You make it double
Don't worry, be happy......
Don't worry don't do it, be happy
Put a smile on your face
Don't bring everybody down like this
Don't worry, it will soon past
Whatever it is
Don't worry, be happy
Why don't you try downloading the song?![]()
کدومو میخوای؟
بهتره بپرسم کدومارو میخوای؟
همشو میتونی تو روحیه پیدا کنی؛ اگه روحیه داشته باشی، همه اینها رو هم داری.
و روحیه رو فقط میتونی تو امید پیدا کنی.
پس امیدتو هیچ وقت از دست نده و به چیزای مثبت فکر کن.
به قول یکی از دوستام (پسرخالم)، زندگی همش مشکلات و سختیه و قسمت خیلی کمیش خوشیه؛ آدم باید یاد بگیره که همیشه قسمت پر لیوانو نگاه کنه و خوشی ها رو...![]()
![]()

یادتونه چقدر مکافات داشتیم سر درس تاریخ؟!
الان واقعا دلم براشون تنگ شده...![]()
I am no one; so I can be every one!
Hey, I still feel the same, though everything has changed. I never find my place.
You, all the reason for me, I keep calling loud your name, was all the mean like a rain.
Here I am. Waiting and I keep, waiting, and I keep standing in the rain, come out and feel the rain, feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel rain, feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel rain…![]()
ما نیز ذراتی از ستارگانیم...
این عنوانیست که این روزها زیاد به چشم می خورد و ما را با اسرار خویش به آغوش می کشد و نوازش می کند.
در بین دانشمندان کبیر جهان، باوری مطرح است، مبنی بر اینکه ستارگان از توده های عظیم گازی شکل بوجود آمده اند. این ستارگان، با تولید عناصر سنگینتر در خود، موجبات شکل گیری سیاراتی از قبیل زمین را فراهم می کنند.
عناصری اصلی نظیر کربن و هیدورژن.
بدن انسان نیز، از آب، کربن و مشتقاتش ساخته شده.
آری، ما نیز ذراتی از ستارگانیم.
اجداد واقعی ما، ستارگانند.
ممکن است این حرف با باورهای دینی، منافات داشته باشد؛ ولی نمی خواهیم دل اهل دین و نبوت را برنجانیم. از این رو، یاد و خاطر آدم و حوا را زنده می کنیم که زندگیشان در کتب دینی، همواره پیش روی ماست.
آدم و حوایی که با عشق در کنار یکدیگر زیستند. عاشقانه چشمانشان را به یکدیگر میدوختند و با هم فریاد شادی بر می کشیدند. آدم و حوایی که حاصل زندگی عاشقانه شان، فرزندانی چند بود.
آری، این عشق است؛ اما عشق نیز، همزادی دارد. همزادی حلقه به گوش شیطان: هوس
اما آیا عشق گناه است؟
نه نیست، این هوس است که انسان را به چاه ضلالت و خفت فرو برد.
هوس حوا به سیب بود که مأمن گرم انسان را از او ربود.
و بعد هم، هوس برادر که موجب قتل برادر شد و طلیعه کینه و نفرت بین انسانها.
تنفری که هر روز بر مقدار آن در جهان افزوده میشود.
فرمولی را یافته ام:
زندگی = تنفر × مجذور عمر جهان
L = H * UA^2
آری، تنفر هر روز، جای بیشتری در دل مردم برای خود باز می کند. برای کشف این فرمول مستحق جوایزی نظیر نوبل هستم...
و خیر، گویا این روند قصد توقف ندارد. ای کاش، در کتاب قانون جهان هستی، قانون پایستگی تنفر را هم نیز داشتیم؛ ولی این موجود پلید، رشدی شتابان پیدا کرده و برای ارضای هوس خود، قلب پاک و مهرورز مردم را با روغن تلخ و گزنده خود می آلاید.
زمانی میرسد که مادرزمین، غرق در دودۀ تیغ و کین، فرزندان خون آلود خویش را گم می کند...
چه کرده ایم که مستحق چنین مجازات هایی هستیم؟
چه کرده ایم که عشق به خالق و مخلوقات، جای گرم و نرم خود را اینچنین به هوی و هوس داده است؟
هوس به مال و منال و تنگ آوردن زندگی بر دیگران، هوس به جسم دیگران و زدودن عشقی پاک از قلب آنها و هوس به تمام مادیات و ننگ رنگ پاشیدن به عشق و زندگی...
اما ای کاش، اندکی از این همه هوس، برای بدست آوردن و عشقبازی با روح و قلب دیگران بود؛ نه مال و منال و جسم آنها...
ای کاش کاری نمی کردیم که این دیو افسارگسیخته، اینچنین در زمین بتازد، بر دلهای مردم یورش برد و آنها را به تسخیر خود درآورد.
قدرت این دیو عظیم و پلید، به قدری زیاد شده، که کوچکترین جرقه ای از سوء تفاهم، میتواند آن زرین شرافت را سوار بر باد کند و با خود، به انتهای جهان، به آن کران بی کران سوق دهد.
چنان بی مهری رواج یافته، که با دیدن قلبی پاک با سرعت زیاد بر آن می شتابیم تا شاید سرچشمه ای از عشق در وجودمان به خروش آید و بجوشد؛ اما غافل از قوانین فیزیک.
به کجا چنین شتابان؟ گون از دلداده پرسید.
و اما مجنون که رویای آن چشمه جاوید را در دل می پرورد، بی توجه به نصیحت گون پای در بند، به سوی آن قلب پاک می رود تا به آن چنگ زند و خویشتن خویش را نجات دهد.
و غافل از آنکه، در چند قدمی دلبر، از هم می پاشد و هیچگاه به آن نمیرسد...
نه زاده شهیم، نه شهربانو، از این دنیا دلی داریم جفادیده
نه بر بادیم، نه بر کوه و نه بر دریای آزادی، در این دریای بی مهری، چه می بینی تو ای ساقی؟
آمد اما، در طلوعش، نغمه پیشین نبود...
ماه رمضان امسال، اندکی کمرنگ تر از سال گذشته است و ماه رمضان سال گذشته، کمرنگ تر از سال قبلش.
واقعا با ماههای دیگر فرقی دارد؟
خداوند از آدمها میخواهد تا مثل یک انسان کامل رفتار کنند؛ مخصوصا در این ماه.
نمیدانم. فکر نمیکنم فرقی با ماههای دیگر داشته باشد.
اگر لفظ "مخصوصا" وجود دارد، صرفا به این دلیل است که خداوند همواره رئوف و مهربان است.
آری، این ماه را برای مسلمانان، ماه شروع و آغاز دوباره خوانده.
مسلمانان نمازی پررنگ تر اقامه می کنند و روزه میگیرند.
روزه نه به معنای نخوردن غذا، بلکه به معنای دوری از هرگونه کج روی و فساد؛ به معنای اطاعت نکردن از اهریمن.
اگر تا کنون کار اشتباهی انجام داده ایم، روح خود را در این ماه، غسل می دهیم تا پاک گردد.
از دیرباز روایت های محکم و استواری وجود دارد مبنی بر اینکه خداوند حق خود را بر مردم میبخشد؛ اما حق سایر انسانها را به هیچ وجه.
اگر خداوند را از خود آزرده خاطر کرده ایم، به درگاهش میرویم و طلب مغفرت می کنیم تا شاید فرجی حاصل گردد و چشمه معنویت در روحمان شروع به جوشیدن کند.
اما استفاده از آن چشمه، برای همگان آزاد نیست.
اگر وجدانمان بیدار باشد و آسوده، میتوانیم از این رحمت الهی برخوردار گردیم.
اما اگر وجدانمان رنجیده خاطر گشته باشد، نه از بهر خدا، بلکه از بهر خلق خدا، تا رضایت خلق را کسب نکنیم، هیچگاه حتی نمیتوانیم به آن چشمه نزدیک شویم.
برای آنکه بتوانیم به بقای خود ادامه دهیم و کاری را در این جهان پیش ببریم، نیاز به چند پایه داریم.
اولین پایه، حمایت و رضایت خداوند است؛ کسی که ما را آفریده.
دومین پایه، حمایت و رضایت والدین ما است؛ کسانی که برای ما تلاش کردند و در یافتن اهداف زندگی به ما کمک کردند و رهنمودهای لازم را دادند.
سومین پایه، حمایت و رضایت معلمان و مربیان ما است؛ کسانی که به ما کمک کردند تا به اهدافمان برسیم و یا حداقل به آنها نزدیک شویم. اگر شخصی حتی برای مدت زمان اندکی در این راه، به بال و پر گرفتن ما کمک کرد، مطمئنا معلم و مربی ماست. روایت های بسیار محکم و استواری هم در این رابطه داریم که نباید به معلم و یا مربی عتاب کرد. اگر چنین باشد، این پایه را از دست داده ایم و به تبع آن پایه اول که رضای خداوند است را نیز از دست خواهیم داد و حتی ممکن است حمایت و رضایت مردم را هم نیز از دست بدهیم. پس اگر یک معلم یا مربی، در آینده به مخالفت با ما برخاست، باید با نرمی با او رفتار کنیم؛ چرا که ما علاوه بر آنکه بنده خداوندیم، بنده او نیز هستیم. پس درست نیست که به او حتی کوچکترین خشمی را روا داریم.
چهارمین پایه، حمایت و رضایت خلق خداوند است. اگر این پایه را از دست دهیم، یا حتی اندکی سست شود، آن سه پایه مذکور را نیز از دست خواهیم داد و از هستی ساقط خواهیم گشت.
پس این پایه به مراتب، یکی از مهم ترین پایه ها و ارکان زندگی بشریت می باشد.
جایز است که در این ماه مبارک، خوب این چهار پایه جهان آفرینش را استوار کنیم تا بتوانیم در این چشمه زلال معنویت، خود را غسل دهیم و به خداوند و اهداف والای بشریت نزدیک شویم.
اگر در دوران زندگی لغزشی داشته ایم، بهتر است که در همین ماه، به استوار کردن این چهار رکن بپردازیم.
بهتر است تا دیر نشده از مردم و از خداوند، عذرخواهی کنیم تا بتوانیم به حیات سراسر نشاطمان ادامه دهیم.
اگر صاحب نظر و عقیده ای هستیم، اگر صاحب کرسی هستیم و زیردستی داریم، اگر پست و مقامی و غروری داریم و حتی اگر حکومت و حکمرانی را داریم، بهتر است هم به درگاه خدا و هم به درگاه خلق خدا طلب استغفار بریم که خلق خدا بخشنده است و خداوند بخشنده تر.
فرا رسیدن این ایام را به شما تبریک میگویم...![]()
نفس ملک صبا، آن هدهد دلبر ربا، شده گمگشته گل.
نفس خوار خفی، آن دشمنان آشنا، شده پیدا چو ردا.
ستم از بهر چه بود، ساقی از باده گل بود مقرب به خدا.
ابر سیار خدا، آن لحظه های عاشقا ،شده تاریک و سیاه.
رسوایی قصر و شکوه، رسوایی تخت زمان، شده نور آسمان.
نافه مسگر ستیز، جامه دشمن گریز، شده منفور زمان
...
(قضاوت معنا بر عهده دوستان است)
سراسیمه سراسیمه تو گردَش، به هر شهر و دیاری در درو دَش.
نفسهایش چو ققنوس است از آتش، ولی رویش خنک همچون نوایش
ستم کردی نه از بهر نصیحت، که از بهر جفا و جاهلیت
قدوم سبز عاشورا کجا رفت؟ به سرخستان خون شهدا رفت؟
اگر بود و نبودش بود یکسان، خدا ابله بوَد وز تو هراسان (استغفرالله)
نفیر عشق سرکش در گلویش، شده زندانی گلگون ماهش
بدو گفتند که از آسمان جدا شو، دلت بر کن وگرنه بی صدا شو
که حق ماییم و تو بارها به ناحق، سخن میرانی از عشق و صداقت
صداقت چون نباشد در ره ما، خیانت آشکار است در ره ما
خیانت چون دواند ریشه در این ره، ترس است که ویران کرده این ره
گمان بردی شجاعی و جوانی؟ که همرنگ درخت و باغبانی؟
گمان بردی منم تنهاترین مرد؟، گمان بردی تویی ایرانی حق؟
ستم کردی و خاشاکست نفست، تویی ظالم تویی مزدورمسلک
I'm going to an island,
Where the sun will always shine,
Where the moon is always riding on the sea;
And when I go I'll leave behind,
These chains that hold me down,
The time has come to set my spirit free,
Ah ah ... I will
تعریف جامعهشناختی مدرنیته
مدرنیته یعنی تمایز و تفکیک کارکردی نهادها و حیطههای حیات بشر در جوامع پیچیده.
مدرنیته یعنی «تمایز» در هر جامعه پیچیدهای، اعم از شرقی یا غربی؛ چهار حیطه کارکردی، بنا بر نیاز ساختاری، از یکدیگر متمایز میشوند. این گونه تمایز و تفکیک کارکردی لازمه بقا و ترقی جوامع پیچیده است. جای چون و چرا هم ندارد. این حیطهها عبارتند از: سازگاری (اقتصاد)، نیل به اهداف (سیاست)، اتحاد و همگونی(آموزش و قانون) و حفظ الگوها(دین).
لازمه پیچیدگی جوامع تخصص است و لازمه تخصص هم تمایز کارکردی حیطههای حیات بشر.
این دل گرفتگی باعث شد به گذشته برگردم. البته نه خیلی دور. جلوی خودمو گرفتم. چون اگه خیلی دور می رفتم، اونقدر غمبار بود که نمی تونستم تحملش کنم. برای همینم به گذشته نزدیک (۵، ۶ سال پیش) قناعت می کنم.
خیلی وقتا به دو دوستم در همین ایران فکر میکنم.
دیگو و علیرضا... (دیگو فتاحی ( ارژنگ فتاحی ) و علیرضا رفعتی)
واقعا دلم براشون تنگ شده...
نمیدونم چی باید بگم...
چیزی که واضحه اینه که همزمان اسباب کشی کردیم و شماره های همدیگرو گم کردیم.
البته من شماره اونارو گم کردم.
اونا هنوز با همن.
خدا می دونه چقدر بدون اون ۲ تا بزمجه احساس تنهایی می کنم.
...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ما به آن سيد و اين مير ارادت داريم ما به لبخند گل سرخ شباهت داريم
راي هر پير و جوان موسوي است ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
William Shakespeare:
"Cowards die many times before their deaths;
the valiant never taste of death but once."
Ralph Waldo Emerson:
"A hero is no braver than an ordinary man;
but he is braver five minutes longer."
Joseph Stalin:
"The death of one man is a tragedy;
the death of millions is a statistic."
When you try to find The God, you find one thing for sure; you are only a voice, in a city of noise!
امسال می خواستم برای این روز مثل پارسال یه متن قشنگ بذارم؛ اما چون درسها زیاد بودن وقت نکردم. فقط یه بیت شعر گفتم که اونو می ذارم. از نظر ادبی چندان چنگی به دل نمی زنه. اما واقعا پر معناست:
بارالهی! می ننوشم، می کوشم ، جامه عزلت چرا؟
فاخری را تا جهان بود سروری بود، ساقی رضوان چرا؟
حافظا از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی
سهم تو از این جهان چیست؟
آیا اندیشیده ای؟
آیا روزها را با تازگی شروع می کنی؟
یا آنکه به فکر معجزه ای؟
اشتباه نکن٬
معجزه در درون توست.
برخیز و بیدارش کن. برخیز. برخیز و آزادش کن از زندان سینه ات تا به بزرگمردی ابدی تبدیل شوی.
برخیز...![]()
توبه بر لب ، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه. معصیت را خنده می آید ز استغفار ما.
گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين
بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوض نقاشي
خيس ميشي, گوله ميشين
ميفتي تو حوض نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي..
آخه دیگه چقدر پیشرفت؟ چقدر تکنولوژی؟ چقدر ساخت و ساز؟
پدر زمینو درآوردین. بس کنید دیگه. به خدا بعضی وقتا می خوام بزنم دهن این کساییکه هی تکنولوژی میارن ( مخصوصا این برقیا رو ) رسما بزنم یه حالی بدم.
زمینو به گند کشیدین بابا. اه .
احتمالا زمین که تموم شد میخواین برین مریخو سیم کشی کنید. آره؟!!!
حالا اگه فقط برای مصارف پزشکی باشه یه چیزی؛ ولی نه برای عشق و کیف و حال. بفهمین نفهما. به خدا آدم با طبیعت حال میکنه نه با سیم و موبایل و ماشین. حالا اگه فهمیدین... به خدا نفهمیدین. می دونم. حالا حالا ها وقت می بره تا دو هزاریتون (دوزاری ابله نه اسکناس) بیفته.
نمی فهمین.
پس به کجا می روید؟
اگر فقط بعضی ها به این مسئله دقت داشتن، الان وضع مملکت این نبود.
طلوع خورشید را چه شده؟
بارش باران را چه شده؟
تمام زیبایی هایی را که گفته بودی از آن ماست، چه شده؟
کشتار کشتزارهایمان برای چیست؟
آیا این جور زمانست؟
تمام دارایی هایمان را که گفته بودی از آن ماست، چه شده؟
به لحظه هایی که درکنار درختان گذراندیم، توجه کرده ای؟
به گریه زمین، به ناله دریا، توجه کرده ای؟
با جهان چه کرده ایم؟
ببین که چه کرده ایم!
آن صلح و دوستی را که به یگانه فرزندت وعده داده ای، چه شده؟
هجوم بر دشتهای پربرکت برای چیست؟
آیا این جور زمانست؟
تمام رویاهای زیبایمان را که گفته بودی از آن ماست، چه شده؟
به کودکان کشته شده در جنگ، توجه کرده ای؟
به گریه زمین، به ناله دریا، توجه کرده ای؟
من رویا ها را میدیدم.
من آنسوی ستارگان را میدیدم؛
اما الان نمی دانم کجاییم،
اگرچه میدانم بسیار دور شده ایم...

دیروز را چه شده؟
دریاها را چه شده؟
سبع طباق در حال سقوط است!
نفس کشیدن ممکن نیست!
دنیایی را که به تو سپرده بودم، چه شده؟
بهای طبیعت را چگونه پرداخته ایم؛
درحالی که روح سیاره مان است؟!!
جانوران را چه شده؟
طبیعت را ویران کردیم.
فیلها را چه شده؟
آیا اعتمادشان را از دست داده ایم؟
گریه والها از برای چیست؟
ما دریا را غارت کرده ایم!
سرسبزی درختان کجا رفته؟
توجیهاتمان قابل قبول نیست.
سرزمین مقدس را چه شده؟
توسط برخی عقاید ویران شده.
مردم بیگناه چه کرده اند؟
نمی توانیم آزادشان کنیم؟
گریه کودکان چطور؟
نمی توانی گریه شان را بشنوی؟
اشتباهمان در کجا بود؟
یکی به من بگوید چرا!
آن پسربچه کوچک را چه شده؟
آن روزها را چه شده؟
لذت آن روزها کجا رفته؟
مردمان را چه شده؟
مردمان گریان را چه شده؟
ابراهیم را چه شده؟
آیا دوباره باید مرد؟
آیا چشمانمان باز است؟
...

رفت!
فقط همینو می تونم بگم. فراز رفت.![]()
![]()
This Poem was nominated for the best poem of 2007.
Written by an african kid:
When I born, I black;
When I grow up, I black;
When I go in sun, I black;
When I scared, I black;
When I cold, I black;
When I sick, I black;
And when I die, I still black;
But You White fella;
When You born, You pink;
When You grow up, You white;
When You go in sun, You red;
When You scared, You yellow;
When You cold, You blue;
When You sick, You green;
And when You die, You gray;
And You Calling me Colored!![]()
![]()
So You see... be careful when you call other's names!
Good day! ![]()
سلام. براتون نامه ریچارد نیکسون (رئیس جمهور وقت آمریکا) در سال 1970 به ناسا رو که حول قدردانی از پروژه آپولو 13 هست رو گذاشتم.
(نیکسون کَفِش بریده!
)
اتاق ریکاوری.
سمت چپ : کاپیتان لاول (جیم)
وسط : فرد هِیز
سمت راست: جک سویگِرت
با تشکر از استاد خوب و مهربان علوم فضاییم، استاد حمیدرضا نجفی. ![]()
![]()
سلام. امروز پنجشنبست و میگن روح مردگان در قالب یک پرنده میاد و بهمون سر میزنه. پنجشنبه ها همیشه یه کبوتر میاد و رو تراس جلوی اتاقم میشینه.
به این مسئله اعتقاد دارم. داشتم براش فاتحه می خوندم که یه دفعه یه چیزی رو فهمیدم.
تا بحال به این فکر کردین که چرا فاتحه می خونیم.
تا بحال فکر کردین که چرا سوره حمد و اخلاص رو میخونیم.
الان دلیلشو بهتون میگم. ما این فاتحه رو برای فردی که از این دنیا رفته نمیخونیم.
برای خودمون میخونیم. با خوندن این دو سوره ما به خودمون یادآور میشیم که باید به خدا ایمان داشت و سرانجام ما هم مثل همین فرده.
با خوندن این دو سوره ایمانمون رو نسبت به خدا قوی تر میکنیم و ازش می خوایم که ما رو هدایت کنه.
(البته اگر به معنیش توجه کنیم و مثل خیلی ها سریع زیر لب بسم الله نگیم و سه سوته تمومش کنیم که پاشیم بریم سر کارمون.)
چقدر خوبه که خیلی وقتا اینارو برای خودمون بخونیم.
وقتی که برای میت فاتحه می خونید در یه صورت ثوابش بهش می رسه. اونم اینه که با مرگش بهمون یادآور شده باشه که باید به خدا پناه ببریم.
فکر نمی کنم تو این دوره زمونه دیگه میتی ثواب فاتحه بهش برسه. چون هیچ کس به خدا توجه نمی کنه.
به قول رضا صادقی که میگه خدا بین مردم تنهاترینه .
بازم ازتون میخوام که ظاهرگرا نباشید و به اصل عمل توجه کنید. ![]()
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
![]()
...
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش زانکه منزلگه سلطان دل مسکین من است.
چگونه می توان آسمان را خرید؟
چگونه می شود باد و باران را تصاحب کرد؟
مادرم مرا گفت:
متبرک است و مقدس، برای ما، هر ذره از خاک این زمین پهناور، هر برگ سوزنی کاج، هر ساحل شنی، هر توده ای از مه که در ژرفای تاریک جنگلها سرگردان است.
هر پرنده و مرغزاری، هر حشره و گندمزاری.
آری، تمامی اینها در خاطره قوم من متبرک است و مقدس.
پدرم مرا گفت:
من شیره ای را که در آوندهای درختان جاری است را در می یابم، همچون خونی که در رگهایم جریان دارد.
ما پاره ای از زمین هستیم، و او نیز جزئی از ماست.
گلهای معطر خواهران ما هستند.
خرسها، گوزنها، عقابهای بلندپرواز، همگی برادران ما هستند.
ستیغهای سرفراز، چمنزاران پر برکت، اسبهای همواره در حرکت، تمامی از همان دودمانند.
صدای نیاکانم مرا گفت:
آبهای سیمگون که در جویبارها و رودها جاری اند، تنها آب نیستند، که خون پدران پدران ما هستند.
بازتاب هر تصویر شبحگون در زلال روشن دریاچه ها، یادگارهای زندگانی قوم ما را باز می گوید.
نجوای آبها، صدای مادران مادران شماست.
رودخانه ها برادران ما هستند که از سر مهر، عطش ما را فرو می نشانند و زورقهایمان را بر دوش می برند و لقمه در دهان کودکانمان می گذارند. پس همه دوستی و مهربانی خود را نثار رودها کنید، همچنان که برادری را بر سفره مهربانی خویش می خوانید.
صدای پدربزرگم مرا گفت:
هوا گوهر گرانبهاییست که یاری بخش زندگانی است و با او روح خویش را به شراکت می نشاند.
باد که نخستین دم زندگی را به من ارزانی داشت، واپسین دم را نیز از من باز پس گرفت.
زمین و هوا را منزه بدارید و متبرک شمارید؛ همچون جایی که هر آن کس در آن حظور یابد، بتواند جرعه نوش نسیمی باشد که سرشار از عطر چمنزاران است.
در آن هنگام که آخرین مردان و زنان به همراه زمینهای بکر خویش نابود شده باشند و از تمامی یادگارهایشان، تنها سایه ای بر جای مانده باشد، سایه ابری گذران بر فراز مرغزارها، هنوز آیا ساحلها، دریاچه ها و جنگلها در این جا باقی خواهند بود؟
و آیا هیچ روحی از مردم مرا خواهید یافت که برجای مانده باشد.
نیاکانم مرا گفتند:
تمامی آنچه ما می دانیم این است که زمین از آن ما نیست؛ ما از آن زمینیم.
صدای مادربزرگم مرا گفت:
هرآنچه را آموخته ای به فرزندان خویش بیاموز. زمین مادر ماست. هر گزندی که بر زمین رسد، بر پسران و دختران او نیز درخواهد رسید.
آنگاه که چشم انداز تپه های پربار با هجوم ساختمانها بدنما شود.
آه، بیشه زاران سبز کجا خواهند بود؟ بر باد رفته.
عقابان بلند پرواز کجا خواهند بود؟ از یاد رفته.
و چه پیش خواهد آمد، آنگاه که ما شکار و اسب های تیزپا را بدرود می گوییم؟
آری، این انتهای زندگی راستین است و سرآغازیست تنها بر گذران ظلمت شب و خالی روز.
صدای من و نیاکانم را بشنوید:
سرنوشت قوم شما بر ما پوشیده است.
چه پیش خواهد آمد، آنگاه که آبزیان جملگی کشتار شوند؟
و اسبهای وحشی همگی رام گردند؟
آنگاه که گوشه های پنهان جنگلها را مردان بسیاری با شامه تیز خود بکاوند؟
تمامی آنچه ما می دانیم این است:
همه ی چیزها در پیوستگی با یکدیگرند، همچنان که خون رشته پیوند ماست.
ما تار و پود حیات را نبافته ایم.
ما تنها تاری از آنیم.
هر آنچه بر سر این بافته بیاوریم، بر خود روا داشته ایم.
ما این سرزمین را دوست داریم، همچون نوزادی که تپیدن قلب مادرش را دوست دارد.
آنگاه که ما سرزمین خویش را به شما سپردیم، از آن پاس دارید، همچنان که ما از آن پاس می داشتیم.
اکنون که این سرزمین را تصاحب می کنید، آن را به همان گونه که می بینید به خاطر بسپارید.
و این سرزمین را، این هوا را و این رودها را برای کودکان کودکان خویش نگاه دارید و به آنها عشق بورزید، همچون ما که بر تمامی آنها عاشق بودیم.
روز طبیعت مبارک! ![]()
(نوشتن این متن کمی طول کشید؛ به همین خاطر از تمامی عزیزان عذر می خواهم)
سلام. نمی دونم چی باید بگم. تو گزارشم از ارتباط رصدخانه زعفرانیه با ISS از فردی به نام سلیمانی نیا انتقاد کردم. اما دیروز کامنتی رو خوندم که در قسمت نام نویسنده نوشته بود: "سلیمانی نیا"!
خوب چه می شه کرد. هرکی خربزه خورده پای لرزش هم می شینه دیگه.
ما هم انتقاد کردیم و صاحابشم اومد. (البته یکمی دیر اومد!)
آقای سلیمانی نیا یکمی شاکی شدن و متن زیر رو نوشتند:
" با تشکر از اظهار لطف شما!! جهت اطلاع حضرت عالی و دوستان اولا ارتباط با خانم انصاری یک ارتباط از طریق سرویس رادیوآماتوری بود که معنی آن اینست که تنها کسانی مجاز به برقراری ارتباط با ISS در فرکانسهای فوق میباشند که دارای پروانه معتبر رادیوآماتوری بوده و دارای علامت خطاب بین المللی باشند که تمام این شرایط برای ایستگاه ما صادق بود ولی ظاهرا ایستگاه شما فاقد شرایط فوق بوده است و حتی یک نفر هم در جمع فوق رادیواماتور نبوده است و یا فاقد تجربه کافی بوده در غیر اینصورت حتما اینجانب مورد شناسایی قرار میگرفتم! لازم به توضیح میباشد که مجوز فعالیت رادیواماتوری منحصرا توسط سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی صادر میگردد ( آن هم بعد از گذراندن امتحانات مربوطه و بررسی صلاحیت و طی سایر مراحل قانونی) و البته مطابق قانون بیسیم های اختصاصی و رادیوآماتوری هیچ ارگان دیگر اعم از نیروهای نظامی و انتظامی مجاز به صدور مجوز یا برقراری ارتباط در باندهای رادیو آماتوری نیستند. در صورت علاقه جهت کسب اطلاعات بیشتر میتوانید به سایت اینترنتی سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی به آدرس www.cra.ir مراجعه و در بخش مربوط به رادیوآماتوری اطلاعات لازم را مشاهده فرمایید.
در ضمن به اطلاع میرساند که کلیه تماسهای اینجانب با ISS قبلا با تیم خانم انصاری نیز هماهنگ شده بود و اولین تماس من با ایشان نیز در ظهر روز قبل(شنبه)انجام گرفت که طی آن خانم انصاری تقاضا کردند که در صورت امکان با تعدادی از دانش آموزان و دانشجویان ایرانی صحبت نمایند که اینجانب برنامه ریزی آنرا انجام دادم و دانشجویان حاضر از دانشگاههای مختلف حضور داشتند و در ضمن اسم دانشگاه در این نوع ارتباط مهم نبوده مگرنه حتما اعلام میشد. جمعا 4 تماس در سه روز مختلف از شنبه تا دوشنبه توسط اینجانب انجام شد که 3 مورد آن موفقیت آمیز بود هر چند که خانم انصاری بعضا در دریافت سیگنال ما مخصوصا در روز آخر دچار مشکل میشد که احتمالا ناشی از تداخل ایستگاه شما و ارسال همزمان با ارسال ما بوده ولی چنانچه ما از قصد شما جهت برقراری ارتباط مطلع بودیم با کمال میل راهنمایی های لازم را جهت برقراری یک ارتباط موفق (و قانونی) در اختیارتان قرار میدادیم. با آرزوی موفقیت برای شما و دوستانتان.
راستی با توجه به اینکه قید کردید که سعی در تماس با اینجانب کرده اید و من جواب ندادم با اینکه میشنیدم!!!! ضمن تعجب از اینکه اینقدر مطمئن این مساله را نوشته اید به عرض میرسانم که سیگنالی از جانب شما دریافت نکردم مگرنه حتما و با کمال میل جواب میدادم (حتما میدانید که فرکانسهای ارسال و دریافت با هم اختلاف داشتند و باید علاوه بر تنظیم صحیح فرکانسهای ارسال و دریافت شیفت داپلر را هم به صورت پیوسته اصلاح مینمودید تا امکان ارتباط موفق بوجود می آمد. "
خطاب به سلیمانی نیا: باید به اطلاع برسانم مواردی که من نوشتم صرفا نظرات حضار در رصدخانه " مخصوصا متخصصین نیروی انتظامی " بود؛ ولی اگر اشتباهی رخ داده صمیمانه از شما عذرخواهی می کنم.
و در ضمن از بابت آگاهی بخشی شما به این جانب فوق العاده سپاسگزارم.![]()
آدمها به هم گل می دهند، چون معنای حقیقی عشق در گل نهفته است. کسی که سعی کند صاحب گلی شود، پژمردن زیبایی اش را هم می بیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد، همواره با او می ماند. چون آن گل با شامگاه، با غروب خورشید، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.
براي كمك به فرشتگاني كوچك گرد هم آمده ايم تا با قطرات باران الطاف شما عزيزان ، دريايي از محبت و عشق بسازيم . تقديمش كنيم به آنان كه در زمان تولدشان غم را تجربه كرده اند. براي نو باوگان و شير خواراني كه غم بي مادري را چشيده اند . آنان كه با وجود آنكه اختلالات جسماني دارند ليكن، حق عاشقانه زيستن را دارند. بياييد دردي را از سينه كساني بر داريم كه توان تحمل اين همه زجر را ندارند .
آنها زنده هستند و مثل ما احساس دارند
انجمن حمايت از بيماري هاي خاص..................بانک ملي : شعبه اسکان 34 34
انجمن تالاسمي ايران............. ................بانک ملت : شعبه بهشتي 6/ 5151
شير خوار گاه آمنه.......... ....................بانک ملت : شعبه فياض بخش 105010
با نهايت تشکر از تمام کساني که با کمکها و الطافشان در اين امر مهم مشارکت ميکنند
خدایا خسته ام از هر چه بیداد
برای مرگ آرامی کشم داد
لیاقت چون گدا آید بدنیا
نگردد آن که بی چیز است کمی شاد
و هر کو خالص است انکار گردد
و آن زرین شرافت رفته برباد
به فحشا رفته آن تقوای خالص
و بی عیبی شده رسوا به بیداد
قوی را ناتوان سازد حکومت
زبان را بر هنر می بندد آزاد
و نادانی چنان عالم کند کار
و از حق چون سفاهت می شود یاد
و خوبی چون اسیر است و بدی شاه
خدایا خسته ام از ظلم و بیداد
رها گردم از اینها چون بمیرم
و ماند یار من تنها و ناشاد
نمی خواهی که چشمم از خیالت بسته باشد
به شبهایی که روحم از فراقت خسته باشد؟
مگر خواهی که خوابم را پریشان سازی ای دوست
که دایم سایه ات بر چشم من بنشسته باشد؟
بود این روح تو کز خانه ات سویم فرستی
که بر اعمال من در کاوشی پیوسته باشد؟
تو روحم را کنی رسوا و سرم را هویدا
چرا هر رشته مهرت زمن بگسسته باشد؟
زشور عشق من باشد نه از عشق تو هر شب
به چشمان ترم خوابم چنین بشکسته باشد؟
و این عشقم بود کارامشم از من رباید
که تا چون پاسبانی بر رهت دلبسته باشد
تو در جای دگر هستی و من در انتظارت