تبليغاتX
نجوم و صلح

مرواریدی که به آسمان پیوست و در آن، درخششی جاودانه یافت. باشد که ستاره راهنمای ما باشند...

برای مطالعه زندگی نامه و بیانات ایشان، به پایگاه اینترنتی آن حضرت بروید.

پایگاه اینترنتی ‏آيت الله العظمى حاج شيخ حسينعلى منتظرى

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/30 و ساعت 21:27 |
یکی کرد بر پارسائی گذر                           بصورت جهود آمدش در نظر

قفائی فرو کوفت بر گردنش                         ببخشید درویش پیراهنش

خجل گفت کآنچ از من آمد خطاست             ببخشای بر من چه جای عطاست

بشکرانه گفتا بسر بیتم                             که آنم که پنداشتی نیستم

نکو سیرت بی تکلف برون                          به از نیکنام خراب اندرون

بنزدیک من شبرو راهزن                             به از فاسق پارسا پیرهن

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/26 و ساعت 17:31 |
سلام،

تو ادبیات پیش، یه شعر داشتیم که فوق العاده زیبا بود.

زیبایی این شعر تلخ و گز، نه از خاطر شرح وقایع روزگار پروین، بلکه به خاطر شرح چرخه زمان و آینده نگری عمیق و دقیق اوست.

شعری که متاسفانه، در اکثر دوران تاریخی کشورمان (مخصوصا از شصت سال پیش - از زمان انقراض دایناسورها در ایران!-) مصادیق بارزی در جامعه دارد.

به نظر من یک اثر هنری، زمانی جاودان می شود که خارج از بعد مکان و زمان خلق شده باشد.

 امیدوارم که روزی این اثر در کشورمان، به تاریخ بپیوندد و دیگر نتوان مصداقی از آن، در جامعه یافت.

 

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت: ای دوست، این پیراهن است؛ افسار نیست!

 

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست!

 

گفت: می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی؛ قاضی نیمه شب بیدار نیست!


گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست!


گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست!


گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان!
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست!


گفت: از بهر غرامت، جامه­ات بیرون کنم!
گفت: پوسیده است؛ جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید؛ بی کلاهی عار نیست...


گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست


گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار؛ اینجا کسی هشیار نیست!!!

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/10 و ساعت 22:48 |
 گزارش پايگاه خبري فضاي سبز و محيط زيست (سبز پرس)، 600 نفر از فعالان محیط زیست و علاقه مندان به حفظ جنگل ابر شاهرود، در مخالفت با احداث جاده در این جنگل منحصر به فرد در مقابل فرمانداری شاهرود تجمع کردند.

امیرحسین ولیان از فعالان محیط زیست در استان سمنان به سبزپرس گفت: این تجمع روز يكشنبه از ساعت 13 به مدت یک ساعت برگزار شد.

 

او ادامه داد: با وجود اینکه هیچ یک از مسئولان فرمانداری شهرستان شاهرود در این تجمع حاضر نشدند؛ اما افراد حاضر مطمئن بودند که مخاطبان اصلی این تجمع تنها مسئولان شاهرود نیستند.

این فعال محیط زیست با بیان اینکه تجمع کاملا آرام برگزار شد، خاطر نشان کرد: بيشتر حاضران در جلوی فرمانداری افراد تحصیل کرده بودند و با وجود آنکه از فرماندهی نیروی انتظامی شاهرود در محل حاضر شدند، لازم ندیدند تا نیرویی را برای کنترل جمع در محل مستقر سازند.

 

به گفته ولیان تجمع کنندگان دیروز به دعوت «ستاد مردمی حفاظت از جنگل ابر» روبروی فرمانداری شاهرود حاضر شده و خواستار آن بودند تا جنگل ابر هر چه سریعتر به عنوان «پارک ملی» معرفی شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/05 و ساعت 12:16 |

There comes a time
When we head a certain call
When the world must come together as one
There are people dying
And it's time to lend a hand to life
The greatest gift of all

We can't go on
Pretneding day by day
That someone, somewhere will soon make a change
We are all a part of
God's great big family
And the truth, you know love is all we need 

We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me

Send them your heart
So they'll know that someone cares
And their lives will be stronger and free
As God has shown us by turning stone to bread
So we all must lend a helping hand 

We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me

When you're down and out
There seems no hope at all
But if you just believe
There's no way we can fall
No, No, No, just realize
That a change will only come
When we stand together as one

We are the world
We are the children
We are the ones who make a brighter day
So let's start giving
There's a choice we're making
We're saving our own lives
It's true we'll make a better day
Just you and me

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/04 و ساعت 13:2 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/09/02 و ساعت 0:6 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/30 و ساعت 23:47 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/30 و ساعت 1:26 |
سلام آرمین جان،

بهم از بخشش و سخاوتمندی خدا گله کردی. گفتم شاید بتونم جوابتو بدم...

چند وقت پیش داشتم یک کتابی رو میخوندم که به چند جمله خیلی زیبا برخوردم.

اون کتاب می گفت:

درخواست کن و بدون که دریافت می کنی،

بگرد و بدون که پیدا می کنی،

بکوب و بدون که دری به روت باز میشه؛

چرا که هر کسی که درخواست کرده، میوه ای دریافت کرده،

و هر کسی که گشته، گمشده ای رو پیدا کرده،

و هر کسی که کوبیده، دری به روش باز شده.

کدوم مردی پیدا میشه که پسرش ازش نون بخواد و اون مرد بهش سنگ بده،

یا کدوم مردی پیدا میشه که پسرش ازش ماهی بخواد و اون مرد بهش مارماهی بده؟

 

شما فقط باید سعی کنید تا به فرزندانتون چیزهای خوب بدید و مطمئن باشید که پدر شما که در بهشته، چندیدن و چند برابر اون رو بهتون میده.

 

آرمین جان، از سخاوتمندی خدا مطمئن باش و هیچ وقت ازش ناامید نشو، به قول شهید دستغیب، بزرگترین گناه، نا امیدیه.

اگر دری رو زدی که بسته بود و باز نشد، بدون که پشت اون در یه هیولایی مثل سجین  با عقاید مسخرش بوده که خدا چون دوستت داشته، نخواسته با باز کردن اون در، گیر اون هیولا بیفتی...

مطمئن باش با بستن اون در، دری برات باز شده که پشتش هیچ خبری از سجین و سجین ها نیست.

پس هیچوقت از خدا قطع امید نکن...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/29 و ساعت 14:25 |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

با وضو در کوچه ی لیلا نشست

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق، دارم کرده ای

گفت: ای دیوانه، لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/27 و ساعت 23:3 |

برف است که می بارد،

برف است که می بارد بر این پهنه،

در بیشه صدایی نیست،

در قبری نه چندان ژرف،

مردمانی که آهنگ سفر کردند،

برف است که می بارد،

گویی صدایی میخواندمان،

فصلها، فصلها، همچون رودی طغیانگر، از پس چشمانمان رد می شوند،

در بهاران، آواز پرندگان و رویش گیاهان،

در واپسین لحظات عمر تابستان، نسیم پاییزی،

نسیمی که از میان شاخساران زمزمه مان میکند،

و برگهایی که بر زمین سرد و نمناک پاییزی سقوط می کنند،

و صدایی که ما را زمزمه میکند،

و اشک هایی که در خانه هایمان ریخته می شوند،

بی خبرند از آنجایی که هستیم،

برف است که می بارد بر این پهنه،

گویی صدایی میخواندمان،

آری؛ صدایی میخواندمان.  

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/25 و ساعت 23:6 |

Don't Worry, Be Happy
From the Movie "Cocktails"
Performed by Bobby McFerrin

Here is a little song I wrote
You might want to sing it note for note
Don't worry be happy
In every life we have some trouble
When you worry you make it double
Don't worry, be happy......

Ain't got no place to lay your head
Somebody came and took your bed
Don't worry, be happy
The land lord say your rent is late
He may have to litigate
Don't worry, be happy
Lood at me I am happy
Don't worry, be happy
Here I give you my phone number
When you worry call me
I make you happy
Don't worry, be happy
Ain't got no cash, ain't got no style
Ain't got not girl to make you smile
But don't worry be happy
Cause when you worry
Your face will frown
And that will bring everybody down
So don't worry, be happy (now).....

There is this little song I wrote
I hope you learn it note for note
Like good little children
Don't worry, be happy
Listen to what I say
In your life expect some trouble
But when you worry
You make it double
Don't worry, be happy......
Don't worry don't do it, be happy
Put a smile on your face
Don't bring everybody down like this
Don't worry, it will soon past
Whatever it is
Don't worry, be happy

Why don't you try downloading the song?

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/25 و ساعت 16:50 |
عشق، شادی، آرامش، صبر، مهربانی، وفاداری، ملایمت و کنترل نفس.

کدومو میخوای؟

بهتره بپرسم کدومارو میخوای؟

همشو میتونی تو روحیه پیدا کنی؛ اگه روحیه داشته باشی، همه اینها رو هم داری.

و روحیه رو فقط میتونی تو امید پیدا کنی.

پس امیدتو هیچ وقت از دست نده و به چیزای مثبت فکر کن.

به قول یکی از دوستام (پسرخالم)، زندگی همش مشکلات و سختیه و قسمت خیلی کمیش خوشیه؛ آدم باید یاد بگیره که همیشه قسمت پر لیوانو نگاه کنه و خوشی ها رو...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/24 و ساعت 22:33 |

یادتونه چقدر مکافات داشتیم سر درس تاریخ؟!

الان واقعا دلم براشون تنگ شده...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/17 و ساعت 23:30 |

I am no one; so I can be every one!

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/08/05 و ساعت 13:11 |
میدونید چیه؟

((آمریکا)) واقعا ظالمه.

خیلی ظالمه.

شنیدم شخصی قصد فرار از(( آمریکا)) رو داشت؛ اما متأسفانه ممنوع الخروجش کردن.

تعداد لیست ممنوع الخروجیها در ((آمریکا)) سیری صعودی و شتابان پیدا کرده.

این اقدامات ((آمریکا))، کاملا علیه قرآن و اسلام و در نتیجه آن، خداوند است.

حرفم را مبنی بر آیه زیر می گویم:

"ان الذین توفاهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض، قالوا الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها فاولئک مأوهم جهنم و سائت مصیرا الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیله و لا یهتدون سبیلا» نساء / 97 و 98 "

"وقتی فرشتگان مرگ جان کسانی را که به خود ستم روا داشته‌اند، می گیرند، می گویند شما در  چه حال بودید؟ در جواب گویند ما در زمین از زیردستان ناتوان بودیم. می گویند مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید! پس جایگاه آنان جهنم است که سرانجام بدی می باشد مگر آن مردان و زنان و کودکان فرودستی که چاره جویی نتوانند و راهی نیابند."

خداوند در قرآن کریم می فرمایند اگر در سرزمینی هستید که به شما ظلم میشود، از آن مهاجرت کنید.

حالا ((آمریکا))ییها که میبینند در آنجا به آنها اینگونه ظلم میشود و کوچکترین حرکت مسالمت آمیزشان، با برخورد تند و سرکوبگرانه حکومت دیکتاتوری ((آمریکا)) مواجه می شود، می خواهند از ((آمریکا)) فرار کنند؛ اما متأسفانه دولت ((آمریکا)) آنان را ممنوع الخروج کرده است.

واقعا ((آمریکا)) حکومتیست بسی ظالم.

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/22 و ساعت 12:18 |
جناب آقای مهندس میر حسین موسوی، لطفا مطلب زیر را بخوانید:

آقای مهندس میر حسین موسوی، من شما را دوست دارم؛ اما لطفا انقدر این منش را تکرار نکنید.

جناب آقای هاشمی رفسنجانی، چرا می گویید نظر آقای موسوی به ((من)) نزدیکتر است؟!!!

این که خیلی بده...!

لطفا به عکس زیر هم توجه بفرمایید:

تریبون دیکتاتوری

این عکس  را می شناسید.

وی را هر روز در آیینه منزلتان می بینید.

این عکس شماست جناب مهندس میر حسین موسوی، وقتی که پشت تریبون هستید.

مشخص است که پایه هایتان بسیار سست است؛ جناب مهندس میر حسین موسوی.

با سپاس از توجه شما، جناب آقای مهندس میرحسین موسوی و همچنین برعکس...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/21 و ساعت 9:44 |
گاهی سکوت لازمه...
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/20 و ساعت 14:24 |
سلام،

چندتا جمله زیبا رو تو وبلاگ اس ام اس دیدم که میذارمشون اینجا:

 از مخالفت مهراس ، چرا كه بال ها در خلاف باد به پرواز در مي آيند . . .


اگر شیری درنده در برابرت باشد ، بهتر از آن است که سگی خائن پشت سرت باشد  . . .


جايگاه انسانيت هركس ، قلب خاموش اوست ، نه دهان پر حرفش . . .  (خليل جبران)


هيچ وقت پارس كردن يك سگ پير را بي اهميت تلقي نكن . . .


(خطاب به بعضی ها)

پيامبر اكرم (ص) :

با دارايي خود نمي توانيد دل مردم را به دست بياوريد ،

 پس دلشان را با اخلاق (نيك) به دست آوريد . . .


روياي مرگ شايد بهانه ايست براي تحمل کابوسي به نام زندگي . . .


همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دوردست ها دنبالشان میگردیم

 گاهی همه هستی در کنار ماست ، کم سویی چشمهاست که ما را به بیراهه می اندازد . . .


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده ، چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .

 چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد ، چون امروز اطاعتش نكرديم .

 چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ، چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم . . .


شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار . . .


بزرگترین کارها با کوچکترین گام ها شروع میشود ، و سخت ترین گام ، اولین گام است . . .


سعی کن دوست بداری ، نه اینکه فقط عادت کنی . . .


وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ، تا خودت باشی و خودش . . .


از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد

نه آنچه را که آرزو داری ، زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار . . .


چه بسیار کسانی که زیاد حرف میزنند بی آنکه چیزی بگویند

و چه کم اند کسانی که کم حرف میزنند اما بسیار میگویند . . .


یادت باشه که :

 در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی . به آنچه گریه دار بود میخندی . . .


آدمی را آدمیت لازم است ، عود را گر بو نباشد ، هیزم است . . .


با قناعت امور بگذران ، تا پادشاه خود باشی . . .


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست / کین دم که فرو برم برارم یا نه . . .


با تشکر و سپاس فراوان از رامین، مدیر وبلاگ شاد زیستن.

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/19 و ساعت 21:25 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/19 و ساعت 20:43 |

Hey, I still feel the same, though everything has changed. I never find my place.

You, all the reason for me, I keep calling loud your name, was all the mean like a rain.

Here I am. Waiting and I keep, waiting, and I keep standing in the rain, come out and feel the rain,  feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel rain, feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel the rain, come out and feel rain…

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/07/03 و ساعت 13:43 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/06/20 و ساعت 3:4 |

ما نیز ذراتی از ستارگانیم...

این عنوانیست که این روزها زیاد به چشم می خورد و ما را با اسرار خویش به آغوش می کشد و نوازش می کند.

در بین دانشمندان کبیر جهان، باوری مطرح است، مبنی بر اینکه ستارگان از توده های عظیم گازی شکل بوجود آمده اند. این ستارگان، با تولید عناصر سنگینتر در خود، موجبات شکل گیری سیاراتی از قبیل زمین را فراهم می کنند.

عناصری اصلی نظیر کربن و هیدورژن.

بدن انسان نیز، از آب، کربن و مشتقاتش ساخته شده.

آری، ما نیز ذراتی از ستارگانیم.

اجداد واقعی ما، ستارگانند.

 

ممکن است این حرف با باورهای دینی، منافات داشته باشد؛ ولی نمی خواهیم دل اهل دین و نبوت را برنجانیم. از این رو، یاد و خاطر آدم و حوا را زنده می کنیم که زندگیشان در کتب دینی، همواره پیش روی ماست.

آدم و حوایی که با عشق در کنار یکدیگر زیستند. عاشقانه چشمانشان را به یکدیگر میدوختند و با هم فریاد شادی بر می کشیدند. آدم و حوایی که حاصل زندگی عاشقانه شان، فرزندانی چند بود.

آری، این عشق است؛ اما عشق نیز، همزادی دارد. همزادی حلقه به گوش شیطان: هوس

اما آیا عشق گناه است؟

 

نه نیست، این هوس است که انسان را به چاه ضلالت و خفت فرو برد.

 

هوس حوا به سیب بود که مأمن گرم انسان را از او ربود.

 

و بعد هم، هوس برادر که موجب قتل برادر شد و طلیعه کینه و نفرت بین انسانها.

 

تنفری که هر روز بر مقدار آن در جهان افزوده میشود.

فرمولی را یافته ام:

زندگی = تنفر × مجذور عمر جهان

 

 L = H * UA^2

 

آری، تنفر هر روز، جای بیشتری در دل مردم برای خود باز می کند. برای کشف این فرمول مستحق جوایزی نظیر نوبل هستم...

و خیر، گویا این روند قصد توقف ندارد. ای کاش، در کتاب قانون جهان هستی، قانون پایستگی تنفر را هم نیز داشتیم؛ ولی این موجود پلید، رشدی شتابان پیدا کرده و برای ارضای هوس خود، قلب پاک و مهرورز مردم را با روغن تلخ و گزنده خود می آلاید.

 

زمانی میرسد که مادرزمین، غرق در دودۀ تیغ و کین، فرزندان خون آلود خویش را گم می کند...

 

چه کرده ایم که مستحق چنین مجازات هایی هستیم؟

 

چه کرده ایم که عشق به خالق و مخلوقات، جای گرم و نرم خود را اینچنین به هوی و هوس داده است؟

 

هوس به مال و منال و تنگ آوردن زندگی بر دیگران، هوس به جسم دیگران و زدودن عشقی پاک از قلب آنها و هوس به تمام مادیات و ننگ رنگ پاشیدن به عشق و زندگی...

اما ای کاش، اندکی از این همه هوس، برای بدست آوردن و عشقبازی با روح و قلب دیگران بود؛ نه مال و منال و جسم آنها...

ای کاش کاری نمی کردیم که این دیو افسارگسیخته، اینچنین در زمین بتازد، بر دلهای مردم یورش برد و آنها را به تسخیر خود درآورد.

قدرت این دیو عظیم و پلید، به قدری زیاد شده، که کوچکترین جرقه ای از سوء تفاهم، میتواند آن زرین شرافت را سوار بر باد کند و با خود، به انتهای جهان، به آن کران بی کران سوق دهد.

 

چنان بی مهری رواج یافته، که با دیدن قلبی پاک با سرعت زیاد بر آن می شتابیم تا شاید سرچشمه ای از عشق در وجودمان به خروش آید و بجوشد؛ اما غافل از قوانین فیزیک.

 

به کجا چنین شتابان؟ گون از دلداده پرسید.

و اما مجنون که رویای آن چشمه جاوید را در دل می پرورد، بی توجه به نصیحت گون پای در بند، به سوی آن قلب پاک می رود تا به آن چنگ زند و خویشتن خویش را نجات دهد.

و غافل از آنکه، در چند قدمی دلبر، از هم می پاشد و هیچگاه به آن نمیرسد...

 

نه زاده شهیم، نه شهربانو، از این دنیا دلی داریم جفادیده

نه بر بادیم، نه بر کوه و نه بر دریای آزادی، در این دریای بی مهری، چه می بینی تو ای ساقی؟

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/06/18 و ساعت 1:50 |

Shall I go?
Shall I stay?
107 light years away, many times, so many doubts…
but no reason to talk about…

“mission is over, mission is done,
I’ll miss you children of the sun
but it’s time to go away, Goodbye, Goodbye Milky way!”

for a better world without hate, follow your heart and believe in fate
only visions and the mind will guide you to the light.

“mission is over, mission is done,
I’ll miss you children of the sun
now it’s time to go and say, Goodbye, Goodbye Milky way!”

mission is over, mission is done,
I’ll miss you children of the sun
I’ll get born this one day,
I say Goodbye, Goodbye Milky way!”

in 5 billion years
Andromeda galaxy will collide with our Milky way,
a new gigantic cosmic world will be born…

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/06/14 و ساعت 19:22 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/06/08 و ساعت 1:42 |
رمضان آمد.

آمد اما، در طلوعش، نغمه پیشین نبود...

ماه رمضان امسال، اندکی کمرنگ تر از سال گذشته است و ماه رمضان سال گذشته، کمرنگ تر از سال قبلش.

واقعا با ماههای دیگر فرقی دارد؟

خداوند از آدمها میخواهد تا مثل یک انسان کامل رفتار کنند؛ مخصوصا در این ماه.

نمیدانم. فکر نمیکنم فرقی با ماههای دیگر داشته باشد.

اگر لفظ "مخصوصا" وجود دارد، صرفا به این دلیل است که خداوند همواره رئوف و مهربان است.

آری، این ماه را برای مسلمانان، ماه شروع و آغاز دوباره خوانده.

مسلمانان نمازی پررنگ تر اقامه می کنند و روزه میگیرند.

روزه نه به معنای نخوردن غذا، بلکه به معنای دوری از هرگونه کج روی و فساد؛ به معنای اطاعت نکردن از اهریمن.

اگر تا کنون کار اشتباهی انجام داده ایم، روح خود را در این ماه، غسل می دهیم تا پاک گردد.

از دیرباز روایت های محکم و استواری وجود دارد مبنی بر اینکه خداوند حق خود را بر مردم میبخشد؛ اما حق سایر انسانها را به هیچ وجه.

اگر خداوند را از خود آزرده خاطر کرده ایم، به درگاهش میرویم و طلب مغفرت می کنیم تا شاید فرجی حاصل گردد و چشمه معنویت در روحمان شروع به جوشیدن کند.

اما استفاده از آن چشمه، برای همگان آزاد نیست.

اگر وجدانمان بیدار باشد و آسوده، میتوانیم از این رحمت الهی برخوردار گردیم.

اما اگر وجدانمان رنجیده خاطر گشته باشد، نه از بهر خدا، بلکه از بهر خلق خدا، تا رضایت خلق را کسب نکنیم، هیچگاه حتی نمیتوانیم به آن چشمه نزدیک شویم.

برای آنکه بتوانیم به بقای خود ادامه دهیم و کاری را در این جهان پیش ببریم، نیاز به چند پایه داریم.

اولین پایه، حمایت و رضایت خداوند است؛ کسی که ما را آفریده.

دومین پایه، حمایت و رضایت والدین ما است؛ کسانی که برای ما تلاش کردند و در یافتن اهداف زندگی به ما کمک کردند و رهنمودهای لازم را دادند.

سومین پایه، حمایت و رضایت معلمان و مربیان ما است؛ کسانی که به ما کمک کردند تا به اهدافمان برسیم و یا حداقل به آنها نزدیک شویم. اگر شخصی حتی برای مدت زمان اندکی در این راه، به بال و پر گرفتن ما کمک کرد، مطمئنا معلم و مربی ماست. روایت های بسیار محکم و استواری هم در این رابطه داریم که نباید به معلم و یا مربی عتاب کرد. اگر چنین باشد، این پایه را از دست داده ایم و به تبع آن پایه اول که رضای خداوند است را نیز از دست خواهیم داد و حتی ممکن است حمایت و رضایت مردم را هم نیز از دست بدهیم. پس اگر یک معلم یا مربی، در آینده به مخالفت با ما برخاست، باید با نرمی با او رفتار کنیم؛ چرا که ما علاوه بر آنکه بنده خداوندیم، بنده او نیز هستیم. پس درست نیست که به او حتی کوچکترین خشمی را روا داریم.

چهارمین پایه، حمایت و رضایت خلق خداوند است. اگر این پایه را از دست دهیم، یا حتی اندکی سست شود، آن سه پایه مذکور را نیز از دست خواهیم داد و از هستی ساقط خواهیم گشت.

پس این پایه به مراتب، یکی از مهم ترین پایه ها و ارکان زندگی بشریت می باشد.

جایز است که در این ماه مبارک، خوب این چهار پایه جهان آفرینش را استوار کنیم تا بتوانیم در این چشمه زلال معنویت، خود را غسل دهیم و به خداوند و اهداف والای بشریت نزدیک شویم.

اگر در دوران زندگی لغزشی داشته ایم، بهتر است که در همین ماه، به استوار کردن این چهار رکن بپردازیم.

بهتر است تا دیر نشده از مردم و از خداوند، عذرخواهی کنیم تا بتوانیم به حیات سراسر نشاطمان ادامه دهیم.

اگر صاحب نظر و عقیده ای هستیم، اگر صاحب کرسی هستیم و زیردستی داریم، اگر پست و مقامی و غروری داریم و حتی اگر حکومت و حکمرانی را داریم، بهتر است هم به درگاه خدا و هم به درگاه خلق خدا طلب استغفار بریم که خلق خدا بخشنده است و خداوند بخشنده تر.

فرا رسیدن این ایام را به شما تبریک میگویم...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/31 و ساعت 1:31 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/30 و ساعت 9:16 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/30 و ساعت 9:7 |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/30 و ساعت 9:1 |

نوید فرح بخش آزادی

ساز من از شاخ سروی جنگلی است

كوه جنگل سر به چرخ افراخته است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/29 و ساعت 19:4 |

نفس ملک صبا، آن هدهد دلبر ربا، شده گمگشته گل.

نفس خوار خفی، آن دشمنان آشنا، شده پیدا چو ردا.

ستم از بهر چه بود، ساقی از باده گل بود مقرب به خدا.

ابر سیار خدا، آن لحظه های عاشقا ،شده تاریک و سیاه.

رسوایی قصر و شکوه، رسوایی تخت زمان، شده نور آسمان.

نافه مسگر ستیز، جامه دشمن گریز، شده منفور زمان

...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/29 و ساعت 18:47 |
هیچ اندیشیده‌اید اگر نفت تمام شد، چه سرنوشتی دارید؟ هیچ می‌دانید هشتصد حوزه نفتی در سراسر جهان در حال تمام شدن هستند و پس از آن برای سیر کردن شکم ملت‌هایتان باید چگونه به قدرت ادامه دهید؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/28 و ساعت 17:20 |
مفهوم مردم‌سالاری دينی در يك جمله اين است: «در نظر گرفتن رأی، خواسته‌ها و مطالبات مردم بر اساس مبانی ارزشی اسلام.»
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/24 و ساعت 22:45 |
پس از گذشت یک قرن از مشروطه، هنوز هم زندانی سیاسی داریم!!!
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/23 و ساعت 0:36 |
و خاک رویش ریختم بعد با لگد خاک را محکم کردم ، رفتم از بته های نیلوفر کبود بی بو اوردم و روی خاکش نشا کردم، بعد قلوه سنگ و شن اوردم و رویش پاشیدم تا اثر قبر بکلی محو شود بطوری که هیچکس نتواند انرا تمیز بدهد. بقدری خوب این کار را انجام دادم که خودم هم نمی توانستم قبر او را از باقی زمین تشخیص دهم .
کارم که تمام شد نگاهی به خود انداختم، دیدم لباسم خاک الود، پاره و خون لخته شده ی سیاهی به ان چسبیده بود، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرمهای کوچکی به تنم چسبیده بود که در هم می لولیدند_خواستم لکه ی خون روی دامن لباسم را پاک بکنم اما هرچه استینم را با اب دهن تر می کردم و رویش می مالیدم لکه ی خون بدتر می دوانید و غلیظ تر می شد ، بطوریکه بتمام تنم نشد می کرد و سرمای لزج خون را روی تنم حس می کنم .

بوف کور، صادق هدایت

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/22 و ساعت 23:57 |
چی بگم. چی بگم که خیلی درمانده ام. خیلی دلم تنگه برای دوستی که چندی پیش از دست دادم. دوستی که قلبش در دستانم بود؛ ولی داس دروگر آن را ربود.

وصف حالی در روزنامه اطلاعات دیدم که میذارم:

عمر ما را، آرزو يار شكيبي بود و رفت

شمع جانان را وفا برق لهيبي بود و رفت

بلبل بيدل ز جور خار بستان هوش‌دار!

خنده گل، عشوه خاطرفريبي بود و رفت

ياد بي‌پروايي دوران برنايي بخير

شور عاشق‌پيشگي، حال غريبي بود و رفت

چاره بيمار ما، داروي پند و وعده نيست

مِهر مهرويان به دردم، خوش‌طبيبي بود و رفت

با حبيبي، دل به روز وعده‌اي اميد داشت

بي‌خبر از آنكه او را خود حبيبي بود و رفت

عمر كوتاه جواني، پيش چشم زندگي

چون وفاي گل به عهد عندليبي بود و رفت

بعد مرگم اين چنين گويند شرح حال ما:

«مهر» مسكين، عاشق حسرت نصيبي بود و رفت

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/14 و ساعت 14:12 |
سلام. شعری ادبی به دور از فنون ادبی گفتم که تو وبلاگ گذاشتم.

(قضاوت معنا بر عهده دوستان است)

سراسیمه سراسیمه تو گردَش، به هر شهر و دیاری در درو دَش.

نفسهایش چو ققنوس است از آتش، ولی رویش خنک همچون نوایش

ستم کردی نه از بهر نصیحت، که از بهر جفا و جاهلیت

قدوم سبز عاشورا کجا رفت؟ به سرخستان خون شهدا رفت؟

اگر بود و نبودش بود یکسان، خدا ابله بوَد وز تو هراسان (استغفرالله)

نفیر عشق سرکش در گلویش، شده زندانی گلگون ماهش

بدو گفتند که از آسمان جدا شو، دلت بر کن وگرنه بی صدا شو

که حق ماییم و تو بارها به ناحق، سخن میرانی از عشق و صداقت

صداقت چون نباشد در ره ما، خیانت آشکار است در ره ما

خیانت چون دواند ریشه در این ره، ترس است که ویران کرده این ره

گمان بردی شجاعی و جوانی؟ که همرنگ درخت و باغبانی؟

گمان بردی منم تنهاترین مرد؟، گمان بردی تویی ایرانی حق؟

ستم کردی و خاشاکست نفست، تویی ظالم تویی مزدورمسلک

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/05/02 و ساعت 23:20 |

I'm going to an island,
Where the sun will always shine,
Where the moon is always riding on the sea;
And when I go I'll leave behind,
These chains that hold me down,
The time has come to set my spirit free,
Ah ah ... I will


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/04/10 و ساعت 17:20 |

تعریف جامعه‌شناختی مدرنیته

مدرنیته یعنی تمایز و تفکیک کارکردی نهادها و حیطه‌های حیات بشر در جوامع پیچیده.

 مدرنیته یعنی «تمایز» در هر جامعه پیچیده‌ای، اعم از شرقی یا غربی؛ چهار حیطه کارکردی، بنا بر نیاز ساختاری، از یکدیگر متمایز می‌شوند. این گونه تمایز و تفکیک کارکردی لازمه بقا و ترقی جوامع پیچیده است. جای چون و چرا هم ندارد. این حیطه‌ها عبارتند از: سازگاری (اقتصاد)، نیل به اهداف (سیاست)، اتحاد و همگونی(آموزش و قانون) و حفظ الگوها(دین).

لازمه پیچیدگی جوامع تخصص است و لازمه تخصص هم تمایز کارکردی حیطه‌های حیات بشر.

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/04/05 و ساعت 1:22 |

دوباره می‌سازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو می زنم
اگر چه با استخوان خويش
دوباره می‌بويم از تو گـل
به ميل نسل جوان تو
دوباره می‌شويم از تو خون
به سيل اشك روان خويش

اگر چه صد سال مرده‌ام
به گور خود خواهم ايستاد
كه بركنـم قلب اهرمن
به نعره آنچنان خويش
اگر چه پيرم ولي هنوز
مجال تعليم اگر بود
جوانی آغاز مي‌كنم
كنار نوباوهگان خويش

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/31 و ساعت 22:52 |

از من نپرس خونم کجاست، تو اون همه ویروونه

ای هم قبیله چی بگم، قبیله سرگردونه

ما دربه در تر از همیم، هم خونه ی بی خونه

غربت ما دیار ماست، خونین ترین ویروونه 

دربه دری فال تو بود؛ اما نصیب ما شد

کودک نوزاده ی ما، با دست ما کفن شد

از من نپرس درد دلم، شکسته سنگ صبور

خاطره ها ویرونه هاست، قصه ها زنده به گور

چه آرزوهایی که نمرد، چه سینه هایی که نسوخت

 کسی دیگه تو اون دیار، رخت عروسی ندوخت

باور کن ای هم آواز، نشکسته بال پرواز

بیا با هم بسازیم اون خونه رو از آغاز

غربت از اون خاک پاک، ما رو جدا نکرده

 قبیله سر گردون به خونه بر می گرده به خونه بر می گرده

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/31 و ساعت 11:42 |

روزهای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ، روزهای خوبت بگو کجا رفت، تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت، انگار که اینجا هیشکی زنده نیست، گریه فراوون، وقت خنده نیست، گونه ها خیسه، دلا پاییزه، بارون قحطی از ابر میریزه، همه عزادار، سر به گریبون، مردا سر دار، زنا تو زندون، انگار که شبه هر روز هفته، از هر خونه ای عزیزی رفته، همه با هم قهر، همه از هم دور، روزا مثل شب، شبا سوت و کور، نه رو آسمون نه رو زمینیم، انگار که خوابیم، کابوس میبینیم، از زمین دوریم، از زمان جدا، حتی نمیایم به یاد خدا، روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ، نوبت میگیریم، گیج و بی هدف، واسه مردن هم باید رفت تو صف، روزا و شبا اینجور میگذرن، هرجا که میخوان ما رو میبرن، آخه تا به کی آروم بشینیم، حسرت بکشیم، گریه ببینیم، ای زن تنها، مرد آواره، وطن دل توست، شده صد پاره، ای زن تنها، مرد آواره، وطن دل توست، شده صد پاره، پاشو، کاری کن، فکر چاره باش، فکر این دل پاره پاره باش، پاشو کاری کن، فکر چاره باش، فکر این دل پاره پاره باش.

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/31 و ساعت 11:4 |
راستش خیلی دلم گرفته.

این دل گرفتگی باعث شد به گذشته برگردم. البته نه خیلی دور. جلوی خودمو گرفتم. چون اگه خیلی دور می رفتم، اونقدر غمبار بود که نمی تونستم تحملش کنم. برای همینم به گذشته نزدیک (۵، ۶ سال پیش) قناعت می کنم.

خیلی وقتا به دو دوستم در همین ایران فکر میکنم.

دیگو و علیرضا... (دیگو فتاحی ( ارژنگ فتاحی ) و علیرضا رفعتی)

واقعا دلم براشون تنگ شده...

نمیدونم چی باید بگم...

چیزی که واضحه اینه که همزمان اسباب کشی کردیم و شماره های همدیگرو گم کردیم.

البته من شماره اونارو گم کردم.

اونا هنوز با همن.

خدا می دونه چقدر بدون اون ۲ تا بزمجه احساس تنهایی می کنم.

...

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/21 و ساعت 23:43 |

ویلیام شکسپیر:

" بزدلان قبل از مرگشان، هزاران بار می میرند؛

ولی دلیران، حتی یک بار هم مزه مرگ را نمی چشند."

رالف والدو امرسن:

" یک قهرمان، شجاعتر از یک فرد عادی نیست؛

بلکه تنها چند لحظه از او بیشتر شجاعت خود را حفظ می کند."

جوزف استالین:

" مرگ یک مرد، تراژدی است؛

حال آنکه مرگ ملیونها انسان، تنها آمار و ارقام است."

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/19 و ساعت 17:26 |

ما به آن سيد و اين مير ارادت داريم       ما به لبخند گل سرخ شباهت داريم

 راي هر پير و جوان موسوي است    ما به خرداد پر از حادثه عادت داريم

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/03/19 و ساعت 2:19 |

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر  

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

در عالم بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم

نه کس با من ...

..........................................................................................

برای چی یه همچین شعری باید سروده بشه، اونم تو جامعه ما!!!

تو ایران، ایرانی که مدتها قبل از اسلام و دیگر ادیان، مردمش یکتاپرست بودند.

شاعرش درست گفته. خدا به اشتباه شده آیینه وحشت.

درصورتی که خدا همیشه مظهر و سمبل مهربانیه.

خداییکه از روح خودش در انسان دمیده، چطور می تونه از ما پروا بخواد. چطور؟

 

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/02/22 و ساعت 13:32 |

مصاحبه با رادیو دویچه وله آلمان

در لینک زیر بخوانید و گوش کنید:

 
 
 
+ نوشته شده توسط پارسا در 88/02/17 و ساعت 23:52 |

دوستان عزیز:

به منظور حفظ سلامت محیط زیست ،
ظروف یکبار مصرف را مصرف نکنید.

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/02/11 و ساعت 22:6 |

William Shakespeare:

"Cowards die many times before their deaths;

the valiant never taste of death but once."

Ralph Waldo Emerson:

"A hero is no braver than an ordinary man;

but he is braver five minutes longer."

Joseph Stalin:

"The death of one man is a tragedy;

the death of  millions is a statistic."

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/02/08 و ساعت 23:25 |

When you try to find The God, you find one thing for sure; you are only a voice, in a city of noise!

+ نوشته شده توسط پارسا در 88/01/27 و ساعت 13:3 |