تبليغاتX
نجوم و صلح

چگونه می توان آسمان را خرید؟

چگونه می شود باد و باران را تصاحب کرد؟

مادرم مرا گفت:

متبرک است و مقدس، برای ما، هر ذره از خاک این زمین پهناور، هر برگ سوزنی کاج، هر ساحل شنی، هر توده ای از  مه که در ژرفای تاریک جنگلها سرگردان است.

هر پرنده و مرغزاری، هر حشره و گندمزاری.

آری، تمامی اینها در خاطره قوم من متبرک است و مقدس.

پدرم مرا گفت:

من شیره ای را که در آوندهای درختان جاری است را در می یابم، همچون خونی که در رگهایم جریان دارد.

ما پاره ای از زمین هستیم، و او نیز جزئی از ماست.

گلهای معطر خواهران ما هستند.

خرسها، گوزنها، عقابهای بلندپرواز، همگی برادران ما هستند.

ستیغهای سرفراز، چمنزاران پر برکت، اسبهای همواره در حرکت، تمامی از همان دودمانند.

صدای نیاکانم مرا گفت:

آبهای سیمگون که در جویبارها و رودها جاری اند، تنها آب نیستند، که خون پدران پدران ما هستند.

بازتاب هر تصویر شبحگون در زلال روشن دریاچه ها، یادگارهای زندگانی قوم ما را باز می گوید.

نجوای آبها، صدای مادران مادران شماست.

رودخانه ها برادران ما هستند که از سر مهر، عطش ما را فرو می نشانند و زورقهایمان را بر دوش می برند و لقمه در دهان کودکانمان می گذارند. پس همه دوستی و مهربانی خود را نثار رودها کنید، همچنان که برادری را بر سفره مهربانی خویش می خوانید.

صدای پدربزرگم مرا گفت:

هوا گوهر گرانبهاییست که یاری بخش زندگانی است و با او روح خویش را به شراکت می نشاند.

باد که نخستین دم زندگی را به من ارزانی داشت، واپسین دم را نیز از من باز پس گرفت.

زمین و هوا را منزه بدارید و متبرک شمارید؛ همچون جایی که هر آن کس در آن حظور یابد، بتواند جرعه نوش نسیمی باشد که سرشار از عطر چمنزاران است.

در آن هنگام که آخرین مردان و زنان به همراه زمینهای بکر خویش نابود شده باشند و از تمامی یادگارهایشان، تنها سایه ای بر جای مانده باشد، سایه ابری گذران بر فراز مرغزارها، هنوز آیا ساحلها، دریاچه ها و جنگلها در این جا باقی خواهند بود؟

و آیا هیچ روحی از مردم مرا خواهید یافت که برجای مانده باشد.

نیاکانم مرا گفتند:

تمامی آنچه ما می دانیم این است که زمین از آن ما نیست؛ ما از آن زمینیم.

صدای مادربزرگم مرا گفت:

هرآنچه را آموخته ای به فرزندان خویش بیاموز. زمین مادر ماست. هر گزندی که بر زمین رسد، بر پسران و دختران او نیز درخواهد رسید.

آنگاه که چشم انداز تپه های پربار با هجوم ساختمانها بدنما شود.

آه، بیشه زاران سبز کجا خواهند بود؟ بر باد رفته.

عقابان بلند پرواز کجا خواهند بود؟ از یاد رفته.

و چه پیش خواهد آمد، آنگاه که ما شکار و اسب های تیزپا را بدرود می گوییم؟

آری، این انتهای زندگی راستین است و سرآغازیست تنها بر گذران ظلمت شب و خالی روز.

 

صدای من و نیاکانم را بشنوید:

سرنوشت قوم شما بر ما پوشیده است.

چه پیش خواهد آمد، آنگاه که آبزیان جملگی کشتار شوند؟

و اسبهای وحشی همگی رام گردند؟

آنگاه که گوشه های پنهان جنگلها را مردان بسیاری با شامه تیز خود بکاوند؟

تمامی آنچه ما می دانیم این است:

همه ی چیزها در پیوستگی با یکدیگرند، همچنان که خون رشته پیوند ماست.

ما تار و پود حیات را نبافته ایم.

ما تنها تاری از آنیم.

هر آنچه بر سر این بافته بیاوریم، بر خود روا داشته ایم.

ما این سرزمین را دوست داریم، همچون نوزادی که تپیدن قلب مادرش را دوست دارد.

آنگاه که ما سرزمین خویش را به شما سپردیم، از آن پاس دارید، همچنان که ما از آن پاس می داشتیم.

اکنون که این سرزمین را تصاحب می کنید، آن را به همان گونه که می بینید به خاطر بسپارید.

و این سرزمین را، این هوا را و این رودها را برای کودکان کودکان خویش نگاه دارید و به آنها عشق بورزید، همچون ما که بر تمامی آنها عاشق بودیم.   

روز طبیعت مبارک!

(نوشتن این متن کمی طول کشید؛ به همین خاطر از تمامی عزیزان عذر می خواهم)

+ نوشته شده توسط پارسا د. در 87/01/15 و ساعت 21:23 |
سلام. یکمی دیر اومدم، اما اشکالی نداره.

سال نو رو به همه عزیزان و دوستان تبریک می گم.

+ نوشته شده توسط پارسا د. در 87/01/08 و ساعت 11:53 |