آنگه که شوم تحقیر، در چشم تو و تقدیر،
می گریم و می نالم، از غربت و از حالم،
وز ناله و فریادم، زحمت دهم و ماتم، گوش کر این عالم،
آنگه نگرم در خود، بینم خود و این زنجیر، لعنت کنم این تقدیر،
خواهم چو کسی باشم، فارغ زغم و ماتم،
در دور و برم باشد، بسیار زهر آدم.
عشق هنری جویم، از حسن کسی گویم،
لذت برم از هر چیز، زان دل نشده لبریز،
اما به همین حالم، در وضع بد و زارم،
ناگه به تو اندیشم، تغییر دهم خویشم،
چون مرغ سحرخیزی، از خاک سیه خیزم،
بذر شعف خود را، بر درب فلک ریزم.
یاد تو اگر خیزد، در جان و تنم ریزد؛ عشق تو بهاران را، سرسبزی و باران را هرگز نکنم تعویض، وضع خود و شاهان را.

