در لحظه های بی کسی، کسی که به فرجام دین رسید، کارش تمام است. امید خوب است؛ چراکه بزرگترین گناه ناامیدی است. اما به چه قیمت؟ سر از بام فلک برآوردن و نفسی تازه کردن به تمام شب زنده داری های غبارآلود دیگری کمک می کند تا پنجره را باز کند. رؤیا های حقیقی را یافتن برای من نیست؛ چراکه لحظه ها را شمردن فقط برای من است. بادها می وزند و سلام گرم سرما را در پس آیینه روشن می کنند. دریا از آب آبی نیست؛ تو آن را آبی می بینی. با شنیدن نفیر باد دریا به آرامش می رسی. اما چرا نفیر؟ چرا آرامش؟ چرا بازوان خود را به دو دوش بام جهان می اندازیم و به صدای قلبمان گوش می دهیم؟ صدایی که نفسمان را می گیرد. توفان، طوفان نیست؛ بلکه گردابی سهمگین است که تو را با خود به اعماق گرم اقیانوس می برد.اعماقی گرم!؟ اعماقی گرم برای ماهی دل ها؛ نه برای من. وجودش پر از خشم و نفرت است! لحظه هایش با دل ماهیگیران آواز می خواند: سو داهن جی، کائو سی دانگ نی؛ ایتیره سو رو؛ ماترو کیو دو. تو پیشم آمدی، پس در اعماق قلبم جای داری؛ تو را رها نخواهم کرد؛ چون برایم ارزش داری.
روابط اینگونه اند. زندگی را به شراکت می گذاری. شراکتی نه از روی رضا. شریکت را لعنت می فرستی و از سنت خورشید بیزار می گردی. به دنبال سنت ماه. روی سفید ماهی دلان را می بینی؛ ماهی دلانی که روزگاری آئینه معرفت تو بوده اند.
به راستی، چرا شب هنگام، دریا را سیاه می بینیم؟
چرا اشک سرما را در برف شب پنهان نگاه می داریم؟
رودخانه ای جاری است. رودخانه ای که صدایش را به ستارگان شب وام داده. ستارگانی چشمک زن! ستاره هایی که در شب رود را نقاشی می کنند و آسمان را طلایی. رود باد را نمی شناسد؛ اما به ستارگان ایمان دارد.ستارگان بلندند و زمین در بلندای خود، پست و در پستی خود، بلند. چمن از نگاه باد می هراسد؛ غافل از آن که باد از چمن، وحشت دارد!
معرفت ماهی دلها در سنت ماه، روشن است. جامه سبز می پوشد و جامه سبز پوشیدن را عیب داند و به دنبال خود است!
آری؛ این قانون طبیعت است. ابرها می بارند؛ می بارند؛ می بارند؛ از یکدیگر جدا می شوند تا چمن ها بتوانند باد را ببینند. اما آیا این چمن ها، روزی، چگونه مبارزه کردن با باد را یاد می گیرند؟ آیا می توانند ترس از باد را شکست دهند و آن باد خشمگین را به نوازشی محبت آمیز تبدیل کنند؟
به این امید، خداوند، امید را در وجود ما نهاد!
+ نوشته شده توسط پارسا د. در
86/07/19 و ساعت
20:39 |